خدایا چرا انقدر سختش میکنی؟!
چقدر غمگینم
چقدر خسته ام
چقدر داره خدا بهم سخت میگیره
خدایا چقدر تنهام کسی نیست باهاش دردو دل کنم که منو بفهمه 
فکر میکردم حداقل سیاوش درک کنه میدونم برای اوونم سخته ولی ... امشب حتی براش مهم نبود دارم انقدر اشک میریزم
زود گرفت خوابید 
امروز رفتم پیش پاکی بعد از دیدن آزمایشا بهم گفت ببین خانوم حاملگی اتفاق افتاده رحمت برای بارداری نرماله ولی کیفیت جنینت خوب نیست برای همینم رشدش متوقف شده
خوب باید چیکار کنم دکتر؟
باید جنین اهدائی بگیری اسپرم شوهرت خوب نیست و بعدم یه نامه داد برای دادگاه
خدایا آخه چرا انقدر سختش میکنی؟ من که همه سختی ها رو برای خودم قبول کرده بودم حالا چطوری سیاوشو راضی کنم؟؟ تو که میدونی راضی کردنش چقدر مشکله
خدایا آخه این چه تقدیریه؟ چرا سهم من از ناراحتی و مشکلات انقدر زیاد بود؟
خدایا تا کی باید به غیر از خودت به بندهات هم التماس کنم؟
تا کی باید محتاج بنده هات باشم ؟
قبل از این باید هم پول میدادم هم ناز میکشیدم واسه تخمک
حالا باید التماس شوهرمو بکنم که قبول کنه جنین اهدائی بگیریم
بهش گفتم اصلاً اگه دوست نداری تو نمیخواد واسه این بچه پدری کنی
...................
خدا آخه چه کنم؟
چرا هر بار راه های سخت تر پیش پام میذاری؟
خسته شدم خدا
از زندگی بیزارم خدا
کاش مرگمو برسونی دیگه نمیتونم ادامه بدم
کاش دود بشم برم هوا یا آب بشم برم زمین تا دیگه نه اسمی نه نشونی ازم نمونه تا کسی حتی یادم هم نیوفته تا حتی خودم هم ندونم روزی وجود داشتم
این همه اشک ریختمو گریه کردم اشکام براش مهم نبود
وقتی تو که خدایی و بزرگی برات مهم نیست برای بندت مهم باشه ؟!
دلم یه عالمه غم داره

چرا؟ حکمتت چیه خدا
خدا راحتم کن خسته شدم
خداااااااااااا

خدایا چرا انقدر سختش میکنی؟! 
